X
تبلیغات
دوری

درسته که روزي فراموش مي کني و

 روز ديگر فراموش مي شوي،

اما بدان فراموش شدگان فراموش کنندگان را

هرگز از یاد نخواهند برد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:47  توسط   | 

در جزیره ای زیبا تمام احساسات، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:" آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:" نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنب بود، کمک خواست.
غرور گفت:" نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:" اجازه بده، تا من با تو بیایم."
غم با صدای حزن آلود گفت:" آه، عشق ، خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که صدای عشق را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:" بیا عشق ، من تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید:" آن پیرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد:" زمان"
عشق با تعجب گفت:" زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:" زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 17:43  توسط   | 

امروز ، چکنويسِ يکي از نامه هاي قديمي را
پيدا کردم!
کاغذش هنوز،
از آواز ِ آن همه واژه بي دريغ
سنگين بود!
از باران ِ آن همه دريا!
از اشتياق ِ آن همه اشک
چقدر ساده برايت ترانه مي خواندم!
چقدر لبهاي تو
در رعايت ِ تبسم بي ريا بودند!
چقدر جوانه رؤيا
در باغچه ي بيداريمان سبز مي شد!
هنوز هم سرحال که باشم،
کسي را پيدا مي کنم
و از آن روزهاي بي برگشت برايش مي گويم!
نمي داني مرور ديدارهاي پشتِ سر چه کيفي دارد!
به خاطر آوردن ِ خوابهاي هر دم ِ رؤيا...
هميشه قدمهاي تو را
تا حوالي همان شمشادهاي سبز ِ سر ِ کوچه مي شمردم،
بعد بر مي گشتم
و به ياد ترانه ي تازه اي مي افتادم!
حالا، بعضي از آن ترانه ها،
ديگر همسن و سال ِ سفر کردن ِ تواند!
مي بيني؟ عزيز!
برگِ تانخورده ِ آن چکنويس قديمي,
دوباره از شکستن ِ شيشه ي پر اشک ِ بغض ِ من تر شد!
مي بيني! ?

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 14:32  توسط   | 

در   دل  ز غم تو بزم ماتم دارم

خون جگر و اشک دمادم دارم

اسباب پریشانی من جمع بود

ای مرگ کجایی؟ که ترا   کم دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 9:46  توسط   | 

روزی خیس از باران به دیدارت می آیم و تمام ناگفته هایم را فریاد می کنم.

 من در لحظه ای به دیدارت می آیم که شاید یادم برات پر از طنین ضربان قلبت باشد. 

من در آن بارانی به سراغت می آیم که تو خود از خدا خواسته باشی...

 من در آن سکوتی دستانت را نوازش خواهم کرد که تو برای رسیدن به آن از همه نه ، از خودت  گسسته باشی .

 من در آن روزی غریبانه ترین واژه ام را برایت تکرار خواهم کرد که تو تا پیش از غروب در گوش کسی نجوا نکرده باشی اش.

 من می دانم روزی هست که تو خود به دنبالم در کوچه پس کوچه های قلبت نه ، یادت  با سبدی دل تنگی بگردی.

 علت تعللم برای گفتن زیبا ترین راز زندگی ام به تو نیز همین است...

 من دوست دارم همان طور که دوست دارم ، تو به دنبالم بگردی .... من  سکوتی که برای دوست داشتنت در ذهنم تداعی می شود را دوست دارم . من تو را ، تمام وجودم را عاشقانه دوست دارم. 

من در آن لحظه ، در آن باران ، در آن سکوت ، در آن روزی به سراغت می آیم که مطمئن باشم که دیگر  فردایی نیست که به خاطر دوباره طرد شدن از سوی تو بازهم بمیرم و زنده شوم.....

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:41  توسط   | 

من با غم هایم خوشبختم

با غربتم میسازم ...

به بی کسی ام عادت میکنم ...

 

من دراین کلبه خوشم

 

تو در آن  اوج که هستی خوش باش

 

من به عشق تو خوشم ...

 

تو به عشق هر که هستی خوش باش

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:20  توسط   | 

 

 انتظار !!!    

 واژه ي غريبي است ...
واژه اي است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام .
که چه سخت است انتظار .
هرصبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من !
خواهم ماند تنها در انتظار تو .
چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو ، نمي دانم؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:47  توسط   | 

چه اشتباهی کردم که اسم تو آوردم

خوبیش اینه لا اقل واست قسم نخوردم


راستی چه عالمی بود اگه بدا نبودن

 جدا میشیم ما از هم چون خیلی هاحسودن


دیشب تا صبح نشستم زیر نگاه مهتاب

تو خیلی خوبی اما فقط تو عالم خواب


عکسها و هدیه هاتم میدم به یک واسطه

تا به خیر و خوشی تموم شه این رابطه

 
حرفای عاشقونه همش مال قدیمه

مثل همون حرفا که ماها به هم زدیمه


هر وعده ای که دادی به هر کسی عمل کن

غصه ها شو یه جوری با مهربونی حل کن

 

نذار که عشقت واسش مشکل و درد سر شه

  نذار که ازدست تو راهی یک سفر شه

 
چه وقتایی تلف شد با تو سر قرارا

تکلیفا روشن می شه همیشه تو بهارا


گناه تو همین بود نداشتن صداقت

 اما گناه من بود نکردن خیانت


سفیدیه نگاهت نامی شبیه برفه

آب میشه زود و فقط به قیمت یه حرفه


دیگه خدانگهدار لحظه های قیمتی

 منو ببخش عزیزم هر کی داره قسمتی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:44  توسط   | 

نگاه هایت را هنوز هم به خاطر دارم و هنوز هم به یاد دوریت اشکهایم آرام آرام روی گونه ی تب دارم می غلتد و گریه های گاه و بی گاه من آغاز می شود.....

بگو با اشکهایم چه کنم ؟ اشکهایی که بی مهابا می بارند و دوریت را به سوگ می نشینند . هنوز هم دوستت دارم این را با تمام احساس درونم فریاد می زنم

اما تو خیلی بی رحمی این را همه می دانند حتی قاب عکس خالی اتاقم که مدتهاست تنهایی سرد خود را تحمل کرده تو بی رحمی شک ندارم . شک ندارم که انقدر بی رحمی که دلت به حال کاغذ های سفید و کوچک دفتر من هم نمی سوزد که چند سال ا ست تمامشان را از

 غصه ی تو سیاه پوش کرده ام !!!

 ا ما تو این گونه نبودی !! بگو چه بر سر قلبت آورده اند؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:18  توسط   | 

دردا كه فراق ناتوان ساخت مرا

در بستر ناتواني انداخت مرا

از ضعف چنان شدم كه بر بالينم

صد بار اجل آمد و نشناخت مرا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:31  توسط   |